عجالتاً

خستگی را
آغوشِ تو در می کند
وقتی نیستی
عجالتاً چای می خوریم
چه کنیم؟!
علیرضا روشن

خستگی را
آغوشِ تو در می کند
وقتی نیستی
عجالتاً چای می خوریم
چه کنیم؟!
علیرضا روشن

خیلی سرت را سعی کردم پس بگیرم
خیلی دلم می خواست پیش تو بمیرم

راه را باز کنید
کاروانیان
زینب از ره می رسد
آخر اربعین حسین است
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله ...
داستانی واقعی:
درجاده نجف به كربلا در حال پياده روي بوديم كه چندنفر از بچه ها خسته شدند ... هوا تاريك بود و موكب ها پرشده بودند ... كنار عمودي ايستاديم تا نفس تازه كنيم ناگهان ماشينى توقف كرد ... هله بزوار هله بزوار ... من كه عربي بلد بودم با او خوش و بشي كردم ... صاحب ماشين گفت كه بايد به خانه من بياييد ... با اصرار او به خانه اش رفتيم ... جمعيتمان دوازده نفر ميشد ...ب عد از استقبال گرم و صرف شام ناگهان صداي دعوا و داد و بيدادي از درب خانه بلند شد ... به جلوي در آمديم ديديم صاحبخانه با همسايه اش دعوا گرفته اند ...
از بحثشان فهميدم كه صاحب اين خانه پسري دارد كه قاتل پسر همسايه بوده ... پدر مقتول امشب را در خانه اش بدون زائر به سر مي كرده و وقتي متوجه آمدن ما به اين خانه شده آمده تا ما را به خانه خود ببرد و صاحب خانه هم ممانعت كرده ... پدر مقتول حرفي زد كه كمتر كسي ميتواند به زبان آورد
.
.
زائرهايت را بده از خون پسرم گذشت خواهم كرد و پسرت را ميبخشم
.
.
شوخي نيست ... از خون فرزند گذشتن ... پدر قاتل با بيرون كردن ما از خانه اش ميتوانست دوباره پسرش را ببيند و براي هميشه در كنار خودش داشته باشدش
اما جوابي داد كه همه ما گريه كرديم
.
.
زائرها را نمي دهم...قصاصش كن
.
.
و اينجا بود كه فهميدم كه چقدر زائر حسين بودن مقام و منزلت دارد...
(اللهم الرزقنا زیارت الحسین علیه السلام)

من که با يک پر پروانه